توای زیبا

 

سلامم برتو ای زیبا

دلم تنگ تو میماند

هزاران سال هم یادی نباشد از تو مارا

باز... دلم تنگ تو میماند

تو را میخوانمت با شور

تو را میبوسمت از دور

درونم عشق تو غوغا به پا کرده

هرز گاهی نگاهی کن

مرا چشمت از این دنیا جدا کرده

نگاهی کن مرا زیبا

نگاهت یاد من آرد لطافت را

نگاهی کن مرا زیبا

نگاهت در دلم پاشد محبت را

بیا اینجا

بیا در کنج خلوت در کنار من

بیا یادم بده تکرار خوبی را

بیا اینجا

تنم سرد است و گرمای تو میخواهد

بیا اینجا نگاهم سوی تو ماند

بیا بشنو هزاران بار میگویم

هزاران سال هم یادی نباشد از تو مارا

خداوندا دلم تنگ تو میماند

تنهایی عشق

 

من چه تنهام و غریب گوشه ی شهر شلوغ ذهن تو

و تو را شوقی نیست که مرا یاد کنی

روز اول که نگاهم به نگاه تو گرفت

تو چه کردی با من که نفس بسته به لبخند تو شد؟!!

تپش تند دلم عشق تو را زمزمه کرد

همه ی مصرع اشعار شبم نام تو شد

و از آن روز به بعد

بی جهت ذهن من از خاطر تو پر میگشت

شوق من دیدن چشمان تو شد

و دلم در گذر تلخ زمان از نبودت میشکست

و در این دلتنگی

همه ی هستی من رنگ وجود تو گرفت

و دریغا از تو اندکی خاطر مارا بکنی

و خودم میدانم که ندارد جایی ذهن پر دغدغه ات تا مرا یاد کنی

باران

  بیا باران ببار بر جنگل خاموش چشمانم

به ظاهر امن و آرام است

به ظاهر ساده و خندان

ولی در خود جهانی راز مبهم کویری گرم و عریان است

ببار باران بشوی آئینه خاکی چشمانم

ببر با خود غبار تیرگی ها

بدزد از عمق چشمم ترس فردا را

بیا باران که چشمم سخت دلتنگ است

بکش او را در آغوشت بیا حلقه بزن دورش

طراوت ده به سبزی چمن زارش

بیا باران صدای شرشرت لالایی شبهای تنهاییست

بیا و محو کن مه را از این شبهای مهتابی

بیا و تازه کن دل را

بیا باران

تمنا میکند چشمم وجودت را

 

 

اندر حرم خالی دل نام تو را حبس نمودم

باده ی عشق بنوشیدم و با یاد رخت مست نمودم

لحظه ای سرد نشد شوق من از دیدن گرمای نگاهت

جام جانم به سر آمد دگر از داغ فراغت

و چه شبها که به یادت تا سحر شعر سرودم

فال حافظ زدم و نیت دل عشق تو بودم

رهن دل بر گذر صد دل و دلدار ندادم

خط خوش نام تو را نقش بر این قلب وفادار نمودم

چشم به راحت خواهم ماند

 

مثل یه نسیم خوشبو از کنارم گذشتی .

صدای قدم هات آروم آروم دور شد و چشمهای من که خیره موندن به راهت ...

حتی نگاه نکردی به غبار پشت سرت که روی کی نشسته !

یه بغض سنگین تو گلوم و یه لبخند تلخ روی لبام و یه آه سرد

تو دور شدی و دیگه صدای قدم هات نمی آمد .

غبار بود و جاده و من و بوی عطر تو

چشمهامو بستم قطره های اشک فرو ریخت و آروم گفتم

                                                                             خدا به همرات 

بگذار هرچه از دست میرود برود . آنچه را میخواهم که به التماس نیالوده باشد . هرچه باشد حتی زندگی

سمت فردا

تیک...تاک

گوش میکنم به صدای گذر ثانیه ها

مثل هرشب باز هم در کنار پنجره با سکوتی مبهم

خبر آمدن فردا را با صدای قدم ثانیه ها میفهمم

به خودم میگویم کاش این ثانیه ها خسته شوند

اندکی صبر کنند

کاش میشد عمر را مثل یک ساعت کوکی به عقب برگرداند

و زمان بر ذهن بی منطق من میخندد

و شب از ظلمت من حیران است

رو به مهتاب کنم

بغض در سینه ی من میشکند

و در این حین نسیم سردی بوسه بر صورت خیسم بزند

و نوای صوت قرآن سر صبح به گوشم برسد

آه انگار خدا بیدار است

دل بیتاب مرا میبیند عمق اندوه مرا میفهمد

سمت من می آید

نور و گرما به اتاق کوچکم میپاشد

چه محبت آمیز دست بر شانه ی من میگیرد

و به من میگوید :

یاد من باش و ز فردا نحراس

من در این فرداها لحظه ای ناب برای تو رقم خواهم زد